فصل های من ( قسمت اول : فرهاد )

44
0

قسمت اول: فرهاد

هیچ‌کس نفهمید چرا همیشه شب‌ها بیدار می‌موندم، چرا سکوت نیمه‌شب برام امن‌تر از هیاهوی روز بود. چرا وقتی همه می‌خوابیدن، تازه من شروع می‌کردم به فکر کردن. انگار شب، تنها جایی بود که می‌تونستم فرهاد باشم. نه اون پسری که باید لبخند بزنه، نه اون مردی که همه ازش انتظار دارن قوی باشه… فقط خودم. با دردها، ترس‌ها، و تمام رویاهای قدیمی‌ام.

من توی خانواده‌ای به دنیا اومدم که محبتشون بی‌قید و شرط بود، ولی گاهی ناآگاهانه، سنگینی زندگی رو روی شونه‌هام انداختن. پسر اول بودم. همیشه باید حواسم به برادرای کوچیک‌ترم می‌بود. پدرم مرد سخت‌کوشیه، ولی سخت‌گیر هم بود یعنی براش سخت بود چیزایی که من تو ذهنم دارم . گاهی که می‌خواستم از رویاهایی که توی سرم داشتم بگم، مثل ساختن یه شرکت، یا سفر کردن به دنیا، فقط نگام می‌کرد و می‌گفت: «مگه الکیه؟ تو نمی‌تونی.»

همین جمله، مثل چکش، خورد وسط مغزم. همون لحظه‌ای بود که تصمیم گرفتم به همه نشون بدم می‌تونم. که من یه روزی کسی می‌شم، یه برند می‌سازم، یه مسیر خاص برای خودم دارم. ولی چیزی که نمی‌دونستم این بود که… اون چکش، علاوه بر خشم، یه زخم عمیق هم توی دلم گذاشت. زخمی به اسم “ناکافی بودن”.

من همیشه احساساتی بودم. یه لبخند می‌تونست دلمو بلرزونه. یه حرف خوب، یه نگاه مهربون. زود دل می‌دادم، زود وابسته می‌شدم. توی جمع، همیشه شاد بودم، بامزه، پرانرژی. ولی تهِ دلِ شب‌هام، یه خلأ بود که هیچ‌کس نمی‌دید.

دوران نوجوانی‌م پر از تجربه‌های نصفه و نیمه بود. تلاش برای دیده شدن. تلاش برای اینکه بگم: منم مهمم. منم بلدم. منم می‌تونم خوب باشم. ولی حتی وقتی موفق می‌شدم، وقتی رتبه خوب می‌گرفتم یا یه پروژه رو عالی انجام می‌دادم، باز هم حس کافی بودن نداشتم. چون هیچ‌کس نیومد و نگفت: “دمت گرم فرهاد، افتخار می‌کنم بهت.”

یعنی حتی یادمه تایمایی که پوب در میاوردم برای اینکه ببینن منم میتونم برای خودم مستقل باشم و … میرفتم میدادم بابام میگفتم میشه اینارو برای من نگه داری

من همون بچه‌ای بودم که با کارای خلاقانه دیوونه بازی درمی‌آورد. یادمه یه بار بالکن خونه رو آتیش زدم فقط برای اینکه ببینم آتیش چطوری کار می‌کنه. مامان قاطی کرد. همه دعوام کردن. ولی تهش، من فقط می‌خواستم بفهمم. همیشه دنبال حس کردن بودم، نه فقط دیدن.

هر چی بزرگ‌تر می‌شدم، بیشتر می‌فهمیدم که آزادی برام حکم نفس کشیدن داره. از همون سال‌های دبیرستان، یه شور خاص داشتم برای زندگی. هم شیطنت، هم بازیگوشی، هم یه نوع عطش برای «خودم بودن». به شدت به خودم، تیپ و ظاهرم اهمیت می‌دادم، نه برای اینکه جلب توجه کنم؛ فقط چون دوست داشتم خودم رو تحسین کنم.

 با رفیقام همیشه یه پای سفر بودم. شمال، کویر، کوه، جنگل… فقط کافی بود بگن بریم. من آماده بودم. تو کوله‌م همیشه یه دفترچه داشتم که هر جا می‌رفتیم، چند خط از حس اون سفر رو می‌نوشتم. شاید چون هیچ‌کس نبود که بشینه تا شب گوش بده. دفترم گوش می‌داد.

 جمع‌هامون پر از خنده بود. من اون آدمی بودم که بقیه بهش می‌گفتن: “تو اگه نباشی، دورهمی مزه نمی‌ده.” ولی نمی‌دونستن که گاهی بعد اون همه شوخی و خنده، توی تختی که نه‌چندان گرم بود، غلت می‌زدم و به این فکر می‌کردم که چرا این همه شادی، باز تهش تهیِ؟

 حس ماجراجویی داشتم. زندگی ساده و یکنواخت نمی‌خواستنم. همیشه دنبال یه کار جدید، یه چالش تازه، همیشه ایده آل گرا . برای همین، هیچ‌وقت نمی‌خواستم صرفاً یه کارمند باشم. ایده پشت ایده، دفترچه‌هام پر بود از پلن‌هایی که یکی‌شون بعدها شد “میوا”… اما هنوز خیلی مونده تا اون فصل

دوران دانشگاه، نقطه شروع یه ماجرای بزرگ شد. جایی که الهه وارد زندگیم شد….

الان که نگاه می‌کنم، می‌فهمم فرهادِ اون موقع، یه پسر با قلب خیلی بزرگ بود. پُر از عشق، پُر از رویا، پُر از میل به ساختن. ولی هنوز بلد نبود چطور از خودش مراقبت کنه. هنوز نفهمیده بود که قبل از ساختن یه شرکت، باید یه خودِ سالم ساخت.

این قسمت، شروع نجوای سرخ منه.

یه اعتراف ساده: “من از اولش دنبال دوست‌داشتن بودم، نه قوی بودن.” ولی دنیا منو هل داد سمت نقاب‌ها.

و حالا برگشتم تا قصه‌مو بگم… همون‌جوری که بوده. بدون فیلتر. بدون خجالت.

ادامه دارد…

فرهاد
WRITTEN BY

فرهاد

نجواگری تازه نفس؛ جوینده‌ی حقیقت‌های کوچک در دل لحظه‌ها." عاشق قصه‌هایی هستم که در دل سکوت‌ها پنهان شده‌اند. آمده‌ام تا حرف‌هایی را که سال‌ها پشت لبخندها و سکوت‌ها جا ماندند، بیابم و بازگو کنم. هر زمزمه‌ای که می‌نویسم، پلی‌ست به سوی فهم بیشترِ خودم و جهان. من اینجا هستم تا از دلهره‌ها، امیدها و رازهای کوچک و بزرگ زندگی بنویسم. شاید جایی، کسی، حرفم را بشنود و احساس کند تنها نیست...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *