فصل های من (قسمت دوم: الهه)

21
0

قسمت دوم: الهه – رویا یا ریشه‌ی ترک‌ها

اولین بار که دیدمش، یه حس عجیبی توی دلم نشست. نه از اون حس‌هایی که فقط از روی ظاهر میان. یه چیزی فراتر. چشم‌هاش غم قشنگی داشتن، از اونایی که انگار یه عالمه حرف دارن ولی نمی‌خوان بزنن. همون موقع فهمیدم که الهه، فقط یه دختر معمولی نیست؛ یه قصه‌ست. قصه‌ای که هم شیطونی داره، هم سکوت.

اون سال‌ها الهه واقعاً جذاب بود. خوش‌تیپ، خوش‌لباس، به‌شدت به خودش می‌رسید. استایلش، عطرهایی که می‌زد، برق خاصی که تو چشماش بود… همشون منو جذب می‌کردن. یه دختر با وقار ولی بازیگوش، دقیق ولی مهربون. کسی که تمیزی براش یه اصل بود، همه چی باید مرتب و منظم می‌بود.

الهه اون موقع‌ها خیلی دوست‌داشتنی بود. خندیدنش، حرف زدنش، حتی لحن اعتراضش. یه جوری بود که حس می‌کردی کنارشی، دنیات آروم‌تره. ولی تهِ این همه شیرینی، یه دختر سختی‌کشیده نشسته بود. بچه‌ی طلاق بود. و من، اون موقع هنوز نمی‌فهمیدم زخم‌های آدم از کجاها تغذیه می‌شن.

سال ۸۸ آشنا شدیم، تو دانشگاه. یه آشنایی ساده ولی زنده. از همون روزای اول حس می‌کردم چیزی داره که منو از بقیه جدا می‌کنه. وقتی کنارم بود، سرم گرمش بود، دلم گرمش بود. اون موقع‌ها من کسی بودم که آماده بود از همه چیش بزنه، فقط یکی رو خوشحال کنه. و الهه، شد دلیل اون ازخودگذشتگی‌ها.

دوستی‌مون رفت سمت خواستگاری، بعدش ازدواج. من همیشه تلاش می‌کردم پایه‌ی آرامش باشم. برای دانشگاهش می‌رسوندمش، برای کارش تشویقش می‌کردم، برای ترس‌هاش پناه می‌شدم. یه سال بعد ازدواجمون، بخاطر مشکلی که داشت نمی‌تونست رابطه جنسی داشته باشه. اما من صبر کردم. واقعاً صبر کردم، نه از روی وظیفه؛ از روی عشق. بارها بهش گفتم که عجله‌ای ندارم، که همه چی درست می‌شه. می‌خواستم باور کنه که براش وقت دارم. ولی شاید نفهمیدم که اون، توی ذهنش هنوز داشت با سایه‌های گذشته می‌جنگید.

الهه بیشتر و بیشتر تو خودش فرو می‌رفت. رابطه‌مون کم‌کم از اون فضای شیرین اول فاصله گرفت. من هنوز سعی می‌کردم نگهش دارم. حتی وقتی تو جمع، منو نادیده می‌گرفت. حتی وقتی مقایسه‌م می‌کرد با فلان شوهر فلانی. باز هم موندم. تلاش کردم، جنگیدم.

مشکلات کوچیک، تبدیل به دیوارهای بلند شدن. از روزهایی که قرار بود کنار هم باشیم، ولی با دلخوری گذشت، تا دعواهای بی‌دلیل. از سفرهایی که با قهرو بی‌محلی تموم می‌شد، تا روزهایی که از صبح تا شب هیچ حرفی بینمون نبود. منی که یه روز عاشق بودم، شدم یه آدمِ پر از خستگی. یه آدمی که هیچ‌کس نمی‌پرسید حالش چطوره.

کم‌کم دیگه احترامم از بین رفت. دیگه اون دختر دوست‌داشتنی تبدیل شده بود به کسی که انگار من براش فقط یه حضور فیزیکی‌ام. منی که تموم زندگیمو براش گذاشته بودم، شدم کسی که وقتی ناراحته، باید تنها تو اتاقش بخوابه.

هر بار بحثی پیش می‌اومد، یه جمله تکراری بود: «تو اونارو به من ترجیح می‌دی.» نه، من فقط داشتم تلاش می‌کردم یه‌جوری زنده بمونیم. ولی دیگه خسته شده بودم. نه از الهه، از نبودنِ خودم توی رابطه.

منم خیلی جاها اشتباه کردما قطعا مشکلات یه طرفه نبود خیلی از اشتباهات منم باعثش شده بود ولی بدی داستان اینجا بود که هیچکدوم هیچ وقت به صورت موازی تلاش نکردیم من تلاش میکردم نادیده گرفته میشد الهه تلاش میکرد من نمیدیدم واین باعث شد دیوار بینمون بزرگ و بزرگ و بزرگتر بشه هر روز

۹۹، جدا شدیم. بدون سر و صدا. ولی با هزار تا حس ناتموم.

الان که برمی‌گردم، می‌بینم الهه شاید اولین کسی بود که باعث شد من تکه‌تکه بشم. نه از روی بدی، از روی ناتوانیِ هر دومون برای شنیدنِ هم. ما بلد نبودیم حرف بزنیم. بلد نبودیم گوش بدیم. فقط هر کدوم تو تنهایی خودمون، داشتیم گم می‌شدیم.

الهه هنوز تو ذهنم یه تصویر خاصه. یه دختر زیبا با چشم‌های پر از سوال. شاید جواب خیلی از سوالاشو من نداشتم. ولی یه چیزو مطمئنم:

من عاشقش بودم. با تمامم.

ادامه دارد…

فرهاد
WRITTEN BY

فرهاد

نجواگری تازه نفس؛ جوینده‌ی حقیقت‌های کوچک در دل لحظه‌ها." عاشق قصه‌هایی هستم که در دل سکوت‌ها پنهان شده‌اند. آمده‌ام تا حرف‌هایی را که سال‌ها پشت لبخندها و سکوت‌ها جا ماندند، بیابم و بازگو کنم. هر زمزمه‌ای که می‌نویسم، پلی‌ست به سوی فهم بیشترِ خودم و جهان. من اینجا هستم تا از دلهره‌ها، امیدها و رازهای کوچک و بزرگ زندگی بنویسم. شاید جایی، کسی، حرفم را بشنود و احساس کند تنها نیست...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *