فصل های من (قسمت سوم: مه جبین)

30
0

قسمت سوم: مه جبین – نوری کوتاه، ردّی عمیق

بعد از طلاق، بعد از سقوط شرکت، بعد از تمام چیزهایی که ساخته بودم و از بین رفته بودن، یه مدت طولانی خونه‌نشین بودم. امیدم ته کشیده بود. انگار زندگی منو به یه سکوت تلخ و بی‌انتها تبعید کرده بود. هیچ‌کس نمی‌دونست ته دل فرهاد چی می‌گذره، فقط می‌دیدن دیگه نیستم… دیگه نمی‌خندم… دیگه نمی‌جنگم.

تو همون روزای خاکستری، مه جبین وارد شد. آشنا بود، قبلاً تو شرکت چند باری دیده بودمش. یه دختر با چشم‌هایی پر از زندگی، سبک خاص، رها، و بی‌پروا. مه جبین از اون آدما بود که انگار نور میارن. با حضورش همه‌چی یه درجه روشن‌تر می‌شد.

مه‌جبین از همون روزای اول با یه مدل دیوونه‌گی خاص اومد تو زندگیم.
اون نمی‌خواست کسی باشه، نمی‌خواست چیزی ثابت کنه. فقط بود… دقیقاً همون‌طوری که دلش می‌خواست باشه. ارتباطمون خیلی اتفاقی شروع شد، از دل یه موضوع ساده، و کم‌کم باهم رفتیم بیرون…

من بعد سال‌ها بالاخره خودمو، خود واقعیمو، توی آینه‌ی نگاه اون دیدم.

از همون اول گفت رابطه جدی نمی‌خواد. منم گفتم اوکی، ولی نفهمیدم که منظورم از “جدی” با اون فرق داره. اون دوست می‌خواست، بدون تعهد. من همدم می‌خواستم، کسی که دوباره باهاش زندگی کنم.

با مه جبین، برگشتم به زندگی. دوباره طعم قهوه‌ی داغ تو کافه لمیز وسط تجریش، دوباره بوی درختای ولیعصر، دوباره حس باد تو صورتم وسط رانندگی شبونه. اون شب تولدم که یهویی تصمیم گرفتیم بریم شمال، زیر بارون، آتیش کنار ساحل… اون شب برای من یه فیلم بود. یه رؤیای لعنتی که واقعی شده بود.یا اون شبی که توی پشت بوم برام تولد گرفت اون شب با هم خوابیدیم، فقط خوابیدیم، ولی انگار امن‌ترین شب عمرم بود.
صبح که بیدار شدم، نمی‌خواستم اون لحظه تموم شه. ببین نمیدونم چجوری این دو شب و توضیف کنم آخه

مه جبین، یه معجزه‌ی کوتاه بود. اون منو همون‌جوری که بودم پذیرفت. بدون نقاب، بدون اجبار به خوب بودن. بهم می‌گفت کنارت حس امنیت دارم. یه بار گفت: «بعضی وقتا حس می‌کنم مثل باباها هوامو داری». همین یه جمله، یه کوه احساس رو تو دلم جا داد.

 تا اینکه گفت: می‌خوام برم ترکیه. شاید بمونم. شاید دیگه نیام. اون شب من ترکیدم. یه چیزی تو وجودم شکست. یه بغضی که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم. بازم رفتیم تجریش، مست بودیم، بازم خندیدیم، ولی ته دل من تاریک شده بود.

فرستادمش فرودگاه… با لبخند. گفتم مراقب خودت باش ماه زیبا. اون رفت و من موندم با یه دنیا نبودن. ولی تموم نشد. تماس‌ها، استوری‌ها، صداش، خندیدنش… هنوز تو زندگیم بود. یه روز پیام دادم که خیلی دوسش دارم، ولی گفت: «من از اول گفته بودم.»

یه مدت بعد برگشت. باورم نمی‌شد. شب تحویل سال دیدم استوری گذاشته از تجریش… همون خیابون لعنتی. زنگ زدم. برگشته بود. دیدمش، بغلش کردم، بغض کردم. گفتیم مثل قبل، فقط دوست باشیم. و شدیم.

ولی من… من دیگه اون آدم سابق نبودم. دوباره عاشق شده بودم. این‌بار، بیشتر. این‌بار، عمیق‌تر. ولی بازم چیزی نگفتم. نمی‌خواستم از دستش بدم. فقط سکوت کردم و لذت بردم از بودنش.

این بار هم حضورش زیاد نبود

تا اون روز صبح، تو همون کافه‌ سبوس که رفتیم باهم صبونه بخوریم، ( خیلی عجیب بود که این چند روز خیلی اصرار داشت ببینیم همو) تموم شد اومدیم بیرون مثل همیشه راه افتادیم پیاده بریم سمت تحریش تو راه گفت : «قول می‌دی آروم باشی  یه چیزی بگم؟» گفتم قول می‌دم. گفت: «من دارم می‌رم. فردا.»

زمان ایستاد. بغض تو گلوم ترکید. اون روز، فقط راه رفتیم. سکوت، اشک، آخرین بغل. پنج‌شنبه لعنتی رسید. فرودگاه، تأخیر پرواز، لبخندهای مصنوعی، اشکای واقعی… رفت.

من موندم با یه دنیا حسرت. با یه قلبی که باز ترک برداشت. ولی این‌بار فرق داشت. مه جبین به من یاد داد چطوری می‌شه زندگی کرد. چطوری می‌شه بدون وابستگی، تو لحظه بود. به من فهموند بعضی آدما نمی‌مونن برای همیشه، ولی برای همیشه تغییرت می‌دن.

مه‌جبین، مثل برق بود. نیومده، روشن کرد. رفته، خاموش نشد.
نه فقط توی خاطره‌هام. توی ساختار وجودم یه چیزی رو جابه‌جا کرد. انگار قبل از اون یه آدم بودم، بعدش یه آدم دیگه.

با اینکه زمان زیادی  از رفتنش گذشته، هنوز وقتی شب می‌رسه، انگار یه فیلم خاموش توی سرم پخش میشه. یه عکس، یه اسم، یه خیابون، حتی یه بوی لعنتی می‌تونه همه چیزو بریزه به هم. ماهو می‌بینم، یاد اون شب می‌افتم. یه جاده شمال میرم، تمام بدنم می‌لرزه از تکرار لحظه‌ای که دیگه وجود خارجی نداره، اما توی من جاودانه‌ست.

از بعد اون دیگه نتونستم وارد هیچ رابطه‌ای بشم.
نه که کسی نبوده. بودن. حتی جذاب‌تر، حتی مهربون‌تر. ولی هیچ‌کس نشد. هیچ‌کس اندازه‌ی اون نفوذ نکرد. هر کسی که اومد، ناخودآگاه مقایسه‌ش کردم. یه جاهایی حتی بی‌انصاف شدم، چون دنبال مه‌جبین بودم توی کسی که مه‌جبین نبود.

ترسیدم از عشق، از صمیمیت. از اینکه دوباره باز بشم، دوباره وابسته، دوباره آسیب‌پذیر.
تبدیل شدم به کسی که وارد رابطه‌های چند روزه میشه، بعد زود عقب می‌کشه. یه نقاب بی‌تفاوت می‌زنم، ولی تهش می‌دونم خودمو گول می‌زنم. هیچ‌کدوم این رابطه‌ها، خلا رو پر نکرد.

چیزی کم شده. نه یه چیز کوچیک. یه تکه از روحم انگار با اون رفت.
آدم سابق نیستم.
گاهی فکر می‌کنم نکنه دیگه نشه عاشق شد؟ نکنه اون تنها فرصتم برای یه عشق واقعی بود و تموم شد؟

حتی الانم… هنوز وقتی یه عکس قدیمی ازش می‌بینم، دلم می‌ریزه. مغزم بی‌حرکت میشه. همه‌ی اون روزا، با جزئیات لعنتی‌ش، برمی‌گردن. یه لبخند. یه نگاه خاص. یه جمله‌ای که فقط ما دو تا معنیشو می‌فهمیدیم.

بعضی زخم‌ها تا ابد باز می‌مونن.
مه‌جبین یکی از اون زخماست. یه نوری که کوتاه بود، ولی هنوز چشمامو می‌سوزونه.
و شاید هیچ‌کس دیگه‌ای بعد از اون، نتونه نور بشه نمیدونم واقعا شایدم بشه

و حالا من می‌نویسم اینا رو. برای خودم، برای مه جبین، برای اون حس قشنگی که تموم شد ولی هنوز تهِ دلم روشنه.

مه‌جبین نه فقط رفت، یه تکه از منم با خودش برد.
هنوزم گاهی، وقتی ماه رو می‌بینم، یا یه جاده‌ی شمالی رو، یه هوای شرجی…
بغضم می‌گیره.
می‌دونم قراره دیگه نیاد.
می‌دونم رفت که زندگی کنه، نه بمونه با منی که فقط خواستم حال خوبش باشم، ولی حال خودم خوب نبود.

می‌دونی مه‌جبین، اگه یه روزی اینو خوندی، بدون که تو برای من فقط یه عشق نبودی، تو یه نقطه‌ی برگشت بودی.
تو یه تلنگر بودی واسه قلبم که دوباره بزنه.
دوباره نفس بکشه.
دوباره… ببینه.

ولی لعنتی،
خیلی وقتا هنوزم دلم می‌خواد فقط یه بار دیگه برگردی پشت‌بوم اون شب، چراغا رو روشن کنی و بگی:
“فرهاد، فقط بخند… بقیه‌ش با من.” یا بهم بگی فرهاد تو حق داری انقدر بهم بریزی و ناراحت باشی

برای من زمان زیادی برد تا بتونم خودم و پیدا کنم ولی خب از پس اینم بر اومدم و پذیرفتم که زندگی پره از این بالا پایینا و باید دوباره زندگی و زندگی کرد

این فصل از زندگی منم تموم شد و با تمام خوبی ها و ناراحتی ها و استرساش ولی خب کلی درس داشت برای من و منی که الان آماده ام برای فصل جدیدی از زندگیم با یه ادم جدید و ساخت دنیایی بهتر و تجربه زیبای زندگی

ادامه دارد…

فرهاد
WRITTEN BY

فرهاد

نجواگری تازه نفس؛ جوینده‌ی حقیقت‌های کوچک در دل لحظه‌ها." عاشق قصه‌هایی هستم که در دل سکوت‌ها پنهان شده‌اند. آمده‌ام تا حرف‌هایی را که سال‌ها پشت لبخندها و سکوت‌ها جا ماندند، بیابم و بازگو کنم. هر زمزمه‌ای که می‌نویسم، پلی‌ست به سوی فهم بیشترِ خودم و جهان. من اینجا هستم تا از دلهره‌ها، امیدها و رازهای کوچک و بزرگ زندگی بنویسم. شاید جایی، کسی، حرفم را بشنود و احساس کند تنها نیست...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *