بیداری وسط بن‌بست

20
0

سلام. من سایه‌ام. ۳۰ سالمه. زندگی من شاید از بیرون یه زندگی معمولی باشه. یه کار ثابت، یه خانواده نسبتاً خوب، یه سری دوست، یه خونه نقلی تو یه شهر شلوغ. ولی از تو… از تو همه چی جور دیگه‌ست.

من از اون دخترایی بودم که هیچ‌وقت جرئت نکرد خودش باشه. از همون بچگی، همیشه یکی می‌گفت باید «خانم» باشم. آروم باشم. صبور باشم. ببخشم. قورت بدم. رد شم.
همیشه انگار یه نسخه از من وجود داشت که داشت نقش بازی می‌کرد. لبخند می‌زد وقتی حالش بد بود. تشکر می‌کرد وقتی دلش گرفته بود. کمک می‌کرد حتی وقتی خودش از پا افتاده بود.

سال‌ها گذشت و من تو یه کار اداری موندم. نه ازش خوشم میومد، نه بدم. نه رشد می‌کردم، نه پسرفت. همه چی خاکستری بود. انگار زندگی‌م روی حالت سکوت بود.

تا اون روز لعنتی. یا بهتره بگم… روز نجات.

یه روز معمولی بود. مثل همیشه ساعت ۸ توی شرکت. همکارا داشتن درباره‌ی سریال دیشب حرف می‌زدن. مدیرم بی‌هیچ دلیلی یه فایل رو پرت کرد سمتم و گفت: «تو چرا همیشه اشتباه می‌کنی؟»
همین. فقط همین جمله باعث شد تمام بغض‌های جمع‌شده‌ی این سال‌ها مثل یه موج از گلوم بزنه بیرون. گریه‌م گرفت. جلوی همه. بی‌صدا ولی عمیق.
اون شب، برای اولین بار تو عمرم، به این فکر کردم که دارم چیکار می‌کنم؟ چرا باید تحمل کنم؟ واسه کی دارم زندگی می‌کنم؟ چرا هر روز که بیدار می‌شم دلم می‌خواد بخوابم و دیگه هیچ‌وقت بیدار نشم؟

رفتم یه کافی‌شاپ کوچیک، یه میز گوشه‌ی خلوت، یه دفتر سفید. نوشتم:

«من سایه‌ام. و دیگه نمی‌خوام فقط سایه‌ی دیگران باشم.»

اون جمله مثل چکشی خورد توی دیوار زندگیم. گفتم: تمومه.
فرداش استعفا دادم. هیچ‌کس باورش نمی‌شد. مامانم گفت: «مگه دیوونه شدی؟»
بابام گفت: «تو دختر عاقلی بودی.»
ولی من فقط لبخند زدم.

رفتم سراغ چیزی که همیشه تو دلم بود ولی جرئت نکرده بودم سمتش برم: نوشتن.

اولش توی یه کانال کوچیک، بدون اسم. بعد، با اسم خودم. بعد، توی جمع‌های نویسندگی، ورکشاپ، جلسه‌های کتاب‌خوانی…
انگار داشتم لایه‌لایه خودمو از خاک درمی‌آوردم. یه آدمی که سال‌ها بود گم شده بود. یه دختر زنده، زنده‌تر از همیشه. با چشم‌های پر از رویا، نه ترس.

الان هنوز هم گاهی می‌ترسم. هنوز هم بعضی شب‌ها فکر می‌کنم نکنه اشتباه کرده باشم. ولی یه چیزو می‌دونم:

اون لحظه‌ای که تصمیم گرفتم صدامو از توی سکوت بیارم بیرون، همون لحظه‌ای بود که دوباره متولد شدم.

الان اگه کسی ازم بپرسه موفقی؟ می‌گم نه، ولی زنده‌ام. واقعی‌ام. خودمم. و این بزرگ‌ترین پیروزیه.

و اگه تویی که اینو می‌خونی هنوز تو اون دفتر خاکستری گیر کردی، بدون تو تنها نیستی. بدون که می‌تونی. بدون که حتی اگه همه بگن «اشتباهه»، ممکنه دقیقاً همون راه، راهِ نجاتت باشه.

همین امروز، یه کاغذ بردار. فقط یه جمله بنویس. یه جمله که تو رو یادت بیاره. شاید اون لحظه، همون لحظه بیداری‌ت باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *