میدونی چی سخته؟
اینکه یه روز توی آینه به خودت نگاه کنی و بپرسی:
“تو کی بودی؟ و چی شد که شدی این؟”
راستش دلم برای خودم تنگ شده. برای اون فرهادی که همیشه میخندید، یه عالمه انرژی داشت، برنامه میچید برای آینده، واسه ساختن، برای پدر شدن، واسه زندگی کردن. الان که به خودم نگاه میکنم، یه آدم خسته رو میبینم. آدمی که دیگه هیچ احساسی نداره، فقط داره روزا رو رد میکنه.
مثلا یه زمانی با شور از بچهم حرف میزدم، اسم هم براش انتخاب کرده بودم. حتی فکر میکردم اولین کلمهای که میگه، “بابا” باشه. ولی هیچکدومش نشد. هیچکدوم. حالا این روزا، با اینکه چند بار تو رابطه بودم، حتی نتونستم یکیشو درست پیش ببرم. حتی وقتی یه آدم خوب کنارم بود، بازم نتونستم بمونم. چون خودم هنوز با خودم صاف نیستم.
من واسه همه جنگیدم. واسه هر کسی که اومد تو زندگیم، دستوپا زدم، وقت گذاشتم، کمک کردم، حتی خودمو قربونی کردم. ولی هیچوقت… هیچوقت واسه خودم نجنگیدم. انگار همیشه نفر آخر خودم بودم. شاید همین بود که کمکم ترک برداشتم.
موهام سفید شد، حسام یخ زد، حتی اون بخش از وجودم که یه روزی برای عشق میتپید…
حالا دیگه نمیتپه.
آره، سخته… اینکه هیچکس ندونه چی تو سرت میگذره. سخته که لبخند بزنی، ولی تو دلت یهعالمه گریه کرده باشی. سخته که بخوای دوست داشته باشی ولی نتونی. چون هنوز یه تیکه از گذشته مثل زخم باز، هر روز درد میکنه.
ولی میدونی چی ترسناکتره؟
اینکه اینطوری ادامه بدم…
که همینجا بمونم، توی این منجلاب، توی این بیحسی.
گم شده ای در نقش قرمان
من همیشه اون کسی بودم که همه ازش توقع داشتن.
رفیقِ خوب، پسرِ قابلاعتماد، آدمِ شوخ و بامرامی که هوای همه رو داشت. همیشه باید حواسم میبود کی ناراحته، کی نیاز داره، کی دلش گرفته… ولی هیچکس حواسش نبود که خودم دارم تیکهتیکه میشم.
تو این همه سال، نقشم این بود که قوی باشم. انگار اجازه نداشتم بشکنم، حتی وقتی خودم داشتم زیر بار همهی فشارا له میشدم. همه فکر میکردن فرهاد هیچوقت خسته نمیشه، هیچوقت نمیسوزه، هیچوقت نمیبازه.
ولی باختم… بد هم باختم.
یه جاهایی، اونقدری فرو رفتم تو نقش قهرمان که خود واقعیمو گم کردم. دیگه خودم نبودم. یه ربات شدم که فقط برای بقیه زندگی میکرد. تا اینکه یه روز دیدم دیگه هیچکس کنارم نیست…
و خودمم نمیدونم کیام.
شکستم ولی کامل نشدم
اونایی که بخشی از وجودمو با خودشون بردن
با مه جبین، دوباره طعم زندگی رو چشیدم.بعد از یه دورهی سیاه، باهاش برگشتم به زندگی، تجریش، بارون، شمال، تولدی روی پشتبوم… لحظههایی که نمیخواستم تموم بشن.
اما تموم شدن نه چون بد بودن بلکه چون من هنوز برای موندن، آماده نبودم. نه بلد بودم خودمو نگه دارم، نه کسی رو.
هر رابطهای بعدش، شد یه تلاشی برای پر کردن یه خلأ. اما نمیشد، هیچکس نتونست اون جای خالی رو پر کنه.
آخه مشکل، آدمها نبودن، مشکل این بود که من خودم از خودم دور شده بودم.
آدم هایی که اومدن تا خودمو یادم بیارن
تو این مسیر، آدمای زیادی اومدن و رفتن، بعضیاشون فوقالعاده بودن، مهربون، صبور، عاشق…ولی من هیچکدوم از اینارو نمیدیدم.
انگار چشام هنوز دنبال یه تصویر قدیمیه، یه توهم از عشق، که هیچوقت برنمیگرده، دلم میخواست دوستش داشته باشم نه اینکه بگم نداشتما نه، دلم میخواست بمونم، بسازم، رشد کنم، اما نمیشد. احساس نمیاومد، نمیخواستم دوباره کسی رو آزار بدم، چون میدونستم خودم هنوز ناقصم.
شاید وقتشه یه بار، فقط یه بار، واسه خودم بجنگم. واسه همون فرهادی که یه زمانی صبحها با انگیزه پا میشد. همونی که دلش میخواست پدر شه، عاشق شه، خونه بسازه، دنیا رو بگرده.
میخوام از همینجا شروع کنم. با موهای سفید، با زخمهای قدیمی، با دلِ خسته…
اما با یه تصمیم واقعی. دیگه واسه بقیه نمیجنگم. اینبار، فقط برای خودم.