اعترافی که زندگی‌ ام را از نو ساخت

8
0

وقتی همه چیز را ویران کردم…

🕳 همه‌چیز از یک تصادف شروع شد…

هیچ‌کس به من نگفته بود که مرگ، مثل یک تکه کاغذ پاره نمی‌شود، بلکه آرام‌آرام در ذهن جا خوش می‌کند و مثل خوره، تمام احساساتت را می‌جود. همسرم در یک تصادف لعنتی از دنیا رفت. شوکه نشدم. حتی یک قطره اشک هم نریختم. کنار تخت بیمارستان ایستادم و به چشمان مردی که خبر مرگش را اعلام کرد، خیره شدم. همه انتظار داشتند فروبپاشم، اما درونم خلأ عجیبی موج می‌زد. چیزی در من شکسته بود، اما نمی‌دانستم کجای این جهان گم شده‌ام.

🏗 ویرانی از همین‌جا آغاز شد…

به خانه برگشتم، اما انگار دیگر آنجا نبود. به دیوارها زل زدم، به وسایلی که زمانی معنای زندگی‌ام بودند، ولی حالا فقط اشیایی بی‌روح بودند. همان لحظه بود که فهمیدم باید همه‌چیز را از بین ببرم، تا بفهمم چه چیزی واقعاً وجود دارد.

اول از وسایل کوچک شروع کردم… یک چراغ مطالعه، چند لیوان، ساعت رومیزی. یکی‌یکی آن‌ها را باز کردم، پیچ‌هایشان را درآوردم، و با دقت تکه‌تکه‌شان کردم. اما کافی نبود. دیوارها فریاد می‌زدند که هنوز زندان من هستند. پس دست به چکش بردم…

💥 تخریب، تنها راه نجاتم بود

دیوارهای خانه‌ام را شکستم. کابینت‌ها را خرد کردم. شیشه‌ها را شکستم. می‌خواستم ببینم درون همه‌چیز چه خبر است… شاید در اعماق این ویرانه‌ها، خودم را پیدا کنم. اما حقیقت تلخ‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم.

یک روز، نامه‌ای از یک شرکت خدمات مشتریان به دستم رسید. نامه‌ای که به شکلی عجیب، تبدیل به گفت‌وگویی بی‌پایان بین من و یک زن غریبه شد. او تنها کسی بود که سؤالی نپرسید، مرا قضاوت نکرد. فقط گوش کرد. انگار فهمیده بود که من به جای همدردی، به یک راه فرار از این جهان فاسد نیاز دارم.

🚶‍♂️ رهایی یا سقوط؟

بیرون زدم. در خیابان‌ها راه رفتم. در کنار آدم‌هایی که اصلاً مرا نمی‌شناختند. با کارگران ساختمانی دوست شدم. آن‌ها ساختن را بلد بودند، و من ویران کردن را. اما شاید در کنار آن‌ها، من هم ساختن را یاد می‌گرفتم… شاید همه‌ی این ویرانی‌ها، مقدمه‌ای برای تولد دوباره بود.

گاهی برای فهمیدن آنچه درونت است، باید از بیرون، همه‌چیز را نابود کنی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *