من همیشه فکر میکردم که گذشته یک مسیر یکطرفه است. چیزی که پشت سر میگذاری و دیگر هرگز به آن بازنمیگردی. اما یک شب… فهمیدم که اشتباه میکردم.
آن شب، مثل بقیهی شبها، به جایی رفتم که هیچکس مرا نمیدید. من همیشه این کار را میکنم—در تنهایی، چیزهایی را مینویسم که نمیتوانم به کسی بگویم. کلماتی که از مردم پنهان میکنم، از خودم حتی.
دفترم را باز کرده بودم و داشتم مینوشتم که صدای پا آمد. انگار کسی پشت سرم بود. در آن تاریکی، حتی صدای ضعیف سنگی که زیر پای کسی میشکند، میتواند قلب آدم را در سینه حبس کند.
برگشتم و… خودم را دیدم.
من آنجا ایستاده بودم. صورت خودم را میدیدم، اما آن من، من نبود. او فقط به من خیره شده بود، انگار که میخواست چیزی بگوید اما نمیتوانست. انگار که رازی را میدانست که من فراموش کرده بودم.
دستش را بالا آورد و چیزی را نشانم داد—دفترم را. اما من داشتم روی آن مینوشتم، پس چطور…؟
در آن لحظه، فهمیدم. این اولین باری نبود که به این نقطه رسیده بودم. این اولین باری نبود که در این تاریکی، چیزی را مینوشتم و بعد چهرهی خودم را میدیدم. من این مسیر را بارها و بارها آمده بودم، بدون اینکه یادم بماند.
و حالا، فقط یک سؤال ذهنم را پر کرده: اگر این منِ دیگری است که همیشه پشت سرم بوده، پس من چه کسیام؟