وقتی فهمیدم قرار نیست برگردم

10
0

نمی‌دونم دقیقاً چی شد. یه روز بیدار شدم و فهمیدم دیگه اون آدم قبلی نیستم. نه که یهو عوض شده باشم، نه… ولی انگار یه چیزی ته دلم خاموش شد، یه چیزی که همیشه باعث می‌شد فکر کنم یه روزی، یه جایی برمی‌گردم به اون چیزی که بودم.

ولی نه.

یه شب، وقتی تو خیابون قدم می‌زدم، یه لحظه حس کردم دارم از زمین جدا می‌شم. انگار سنگینی همه‌ی تصمیمایی که گرفته بودم، یه‌هو از رو دوشم برداشته شد. ولی نه سبک‌تر شدم، نه راحت‌تر. فقط فهمیدم که دیگه راه برگشتی وجود نداره.

دور و برمو نگاه کردم، همه‌چی عادی بود. خیابون همون خیابون بود، آسمون همون آسمون، ولی یه چیزی توی من فرق کرده بود. انگار یه قسمت از خودم رو جا گذاشته بودم یه جایی که هیچ‌وقت نمی‌تونستم برگردم و دوباره برش دارم.

اگه می‌خوای بدونی چه حسی داره، فقط یه لحظه چشماتو ببند و فکر کن به آخرین باری که یه تصمیم گرفتی که هیچ راه برگشتی توش نبوده.

اون لحظه، لحظه‌ی پرواز بود؟ یا سقوط؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *